http://sosomary.blogfa.com/
اين خونه ي جديدمه... دوسش دارم بياين ببينين و اگه مي خواين لينك كنيد و بگيد لينكتون كنم
×
Date جمعه بیست و یکم مرداد 1390$a@3:57 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ maryam ir
|
دختري بود نابينا که از خودش تنفر داشت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
×
Date سه شنبه چهاردهم تیر 1390$a@5:51 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ mah30ma
|
kheily tanham.... kash to dg tanham nemizashti
kheily namardi
×
Date چهارشنبه هجدهم خرداد 1390$a@11:25 قبل از ظهر wЯ!ŦeЯ maryam ir
|
HaPpy ValEnt!nE T0 alL 0f U....
×
Date دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389$a@6:42 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ maryam ir
|
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد. روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی, موسیقیی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت. مثه یه آدم عاشق, یه دیوونه, همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد. هیچ کس اونو نمی دید. همه, همه آدمایی که می اومدن و می رفتن، همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود. از سکوت خوششون نمیومد. اونم می زد. غمناک می زد, شاد می زد, واسه دلش می زد, واسه دلشون می زد. چشمش بسته بود و می زد. صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود. بدون انتها, وسیع و آروم. یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد. یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود. تنها نبود … با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده. چشمای دختر عجیب تکونش داد … یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه. چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو. احساس کرد همه چیش به هم ریخته. دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد. سعی کرد به خودش مسلط باشه. یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن. نمی تونست چشاشو ببنده. هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد. سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه … فقط برای اون. دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید. و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد. یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست. چشاشو که باز کرد دختر نبود. یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد. ولی اثری از دختر نبود. نشست, غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو. چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه. … شب بعد همون ساعت، وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید. با همون مانتوی سفید با همون پسر. هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن. و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو ، مثل شب قبل با تموم وجود زد. احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه. چقدر آرامش بخشه. اون هیچ چی نمی خواست ... فقط دوست داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه. دیگه نمی تونست چشماشو ببنده. به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد. شب های متوالی همین طور گذشت. هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه. ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد. ولی این براش مهم نبود. از شادی دختر لذت می برد. و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود. اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت. سه شب بود که اون نیومده بود. سه شب تلخ و سرد. و شب چهارم که دختر با همون پسراومد … احساس کرد دوباره زنده شده. دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد. اونشب دختر غمگین بود. پسر با صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت. سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه … دل توی دلش نبود. دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه. ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد. نمی تونست گریه دختر رو ببینه. چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو به خاطر اشک های دختر نواخت. …
قرار نبود که عاشق بشه … عاشق کسی که نمی شناخت. ولی شده بود … بدجورم شده بود. احساس گناه می کرد. ولی چاره ای هم نداشت … هر شب مثل شب قبل مثل شب اول … فقط برای اون می زد. … یک ماه ازش بی خبر بود. یک ماه که براش یک سال گذشت. هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت. چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت. و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود. ضعیف شده بود … با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده … آرزوش فقط یه بار دیگه دیدن اون دختر بود. یه بار نه … برای همیشه. اون شب … بعد از یه ماه … وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد، دختر با همون پسر از در اومد تو. نتونست از جاش بلند نشه. بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش. بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره. دلش می خواست داد بزنه … تو کجایی آخه. دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه. و شروع کرد. دختر و پسر همون جای همیشگی نشستن. و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد. نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد! یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین. چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد. – ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید … به خاطر ازدواج من و سامان …. امکان داره؟ صداش در نمی اومد. آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه: حتما ... یه نفس عمیق کشید و شادترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش ... فقط برای اون ... مثل همیشه اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه ... پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره ... دختر می خندید ... پسر می خندید ... و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید آروم و بی صدا ... پشت نت های شاد موسیقی بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد ...
(من این داستانو که خوندم گریم گرفت....)
×
Date سه شنبه بیست و هشتم دی 1389$a@6:57 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ maryam ir
|
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند، آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند…و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم... بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم.» کرم گفت: «من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی...» بچه قورباغه گفت: «قول می دهم.» ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود. کرم گفت: «تو زیر قولت زدی.» بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش دست خودم نبود…من این پا ها را نمی خواهم… من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» کرم گفت: «من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمی کنی.» ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود. کرم گریه کرد: «این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.» بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم… من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» کرم گفت: «و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را… این دفعه ی آخر است که می بخشمت.» ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت. کرم گفت: «تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.» بچه قورباغه گفت: «ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.» - «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه و درخشان من نیستی. خداحافظ.» کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد. یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد... آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند، همه چیز عوض شده بود… اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود. با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش. بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند. آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود. پروانه گفت: «بخشید شما مرواریدٍ…» ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«…سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه جهید بالا و او را بلعید و درسته قورتش داد. و حالا قورباغه آنجا منتظر است… …با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند… نمی داند که کجا رفته...
×
Date چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389$a@10:10 قبل از ظهر wЯ!ŦeЯ maryam ir
|
داریه و تنبک می زد و با صدای بلند آواز می خواند، رهگذری نیم نگاهی به او انداخت و در دل هورا کشان گفت، آی مرد کاش من نیز جای تو بودم اینچنین شاد و بی غم ... مرد گفت: آواز دهل از دور شنیدن خوش است، اینچنین که تو فکر می کنی دل ما خوش و بی غم نیست. از او اصرار و از مرد انکار...
آخر سر مرد گفت بیا تا شرح داستان این داریه و تنک را برایت بگویم تا بدانی که این چنین نیست و مرد با صدای غمناکی آغاز کرد.... زنی زیبا و خوش روی داشتم و از جان و دل عاشق ش بودم، از بد روزگان مرضی لاعلاج گریبانش را گرفت، و من به هرجا که فکر کنی بابت علاج و درمانش سفر کردم، به هر ده کوره ای که نور امیدی بود بار سفر می بستیم، این طبیب و آن طبیت، این دعا نویس و آن دعا نویس آخر سر طبیبی حاذق به من گفتم که این زن بیش از یک ماه زنده نخواهد ماند، او را به ولایت خود ببر و بگذر در آرامش ...
×
Date یکشنبه هفتم شهریور 1389$a@10:20 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ maryam ir
|
مينويسم... دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني
دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني
دوستت دارم چون دوستت دارم…
×
Date سه شنبه دوم شهریور 1389$a@1:40 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ mah30ma
|
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:"متشکرم". میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :"متشکرم " . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :"قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی"ش باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نمیدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. .... ای کاش این کار رو کرده بودم ................."
×
Date چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389$a@3:22 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ maryam ir
|
آخرین دیدار بود راهی سفر شدی
×
Date یکشنبه دهم مرداد 1389$a@11:10 قبل از ظهر wЯ!ŦeЯ maryam ir
|
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر عشق يعني سر به دار آويختن عشق يعني اشك حسرت ريختن عشق يعني در جهان رسوا شدن عشق يعني مست و بي پروا شدن عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن عشق يعني رازقي ، يعني نسيم عشق يعني مست گشتن از شميم عشق يعني آفتاب بي غروب عشق يعني آسمان ، يعني فروغ عشق يعني آرزو ، يعني اميد عشق يعني روشني ، يعني سپيد عشق يعني غوطه خوردن بين موج عشق يعني رد شدن از مرز اوج عشق يعني از سپيده تا سحر عشق يعني پا نهادن در خطر عشق يعني لحظه ديدار يار عشق يعني دست در دست نگار عشق يعني عقل شد مدهوش تو عشق يعني مست در آغوش تو عشق يعني لحظه هاي بي قرار عشق يعني صبر ، يعني انتظار عشق يعني اشتياق و اضطراب عشق يعني دلهره ، يعني شتاب عشق يعني اشك ، يعني عاطفه عشق يعني يادگاري خاطره عشق يعني لايق مريم شدن عشق يعني با خدا همدم شدن عشق يعني جام لبريز از شراب عشق يعني تشنگي ، يعني سراب عشق يعني خواستن ، له له زدن عشق يعني سوختن ، پر پر زدن عشق يعني سالهاي عمر سخت عشق يعني زهر شيرين ، بخت تلخ عشق يعني با "خدايا" ساختن عشق يعني چون هميشه "باختن"
×
Date شنبه نهم مرداد 1389$a@2:48 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ mah30ma
|
در آغوشم بگیر ...
×
Date چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389$a@1:26 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ mah30ma
|
چشم چشم دو ابرو نگاه من به هر سو پس چرا نیستی پیشم نگاه خیس تو کو؟
گوش گوش دوتا گوش دو دست باز یه آغوش بیا بگیر قلبمو یادم تورا فراموش
چوب چوب یه گردن جایی نری تو بی من دق میکنم میمیرم اگر تو دور شی از من
دست دست دوتا پا یاد تو مونده اینجا یادت میاد میگفتی بی تو نمیرم هیچ جا!
من؟ من؟ يه عاشق! همون مجنون سابق...! تو؟ تو؟ يه دل سنگ! گذاشتي منو دل تنگ....!
چشم چشم دو ابرو دو ابروی کمونی چشم چشم دو ابرو دو چشم آسمونی
چشم چشم دو ابرو چشمای خیس هر شب من. تو. یه فریاد اسم تو عمری بر لب
دست دست دوتا دست دودست عاشقونه دو دست پاک و پر مهر دو حس صادقاته
پا پا دوتا پا دو پای سخت همراه همراهی قرص و محکم حتی تا خونه ی ما
قلب قلب دوتا قلب دوقلب قفل درهم دو قلب مست و عاشق عشقی فرا از عالم
جسم جسم دو تا جسم دو جسم اما با یک روح یه روح آسمونی بلند چو قله ی کوه
عشق عشق چه زیباست الهی جون بگیره هر کسی سد عشق شد دعا کنیم بمیره (1doost.com)
×
Date چهارشنبه شانزدهم تیر 1389$a@11:33 قبل از ظهر wЯ!ŦeЯ mah30ma
|
ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه آخه؟ ما يک مشت ايروني داريم توي بهشت که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جاي لباس و رداي سفيد، همه شون لباس هاي مارک دار و آنچناني ميخوان! هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جايي نميرن! اون بوق و کرناي من هم گم شده... يکي از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبري نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتي ديدم بعضيهاشون کاسبي هم ميکنن و حلقه هاي بالاي سرشون رو به بقيه ميفروشن . خدا ميگه: اي جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه، فرزندان من هستند و بهشت به همه فرزندان من تعلق داره. اينها هم که گفتي، خيلي بد نیست! برو يک زنگي به شيطان بزن تا بفهمي درد سر واقعي يعني چي!!!
جبرئيل ميگه: آقا سرت خيلي شلوغه انگار؟ شيطان آهي ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشي به پا ميکنن! تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوري بود و آتيش بازي!... حالا هم که... اي داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!! جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازي نصب کنن!!!
بگرفته از 1doost.com
×
Date چهارشنبه دوم تیر 1389$a@1:24 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ maryam ir
|
ترانه عاشقی ام پر از صدای تو فکر و خیالات من تو حال و هوای تو نمی خواستم اینو بدونی که بدون تو می میرم نمی خواستم اینو بدونی که من عاشق توام می خواستم فقط بدونی که چقدر برام عزیزی می خواستم فقط بدونی که معشوقت منم می دونم می دونستی می دونم عاشقم بودی نگو نمی دونستی نگو عاشقم نبودی چرا نمی خوای اون شب هارو به یاد بیاری چرا نمی خوای اون خاطرها رو به یاد بیارری کی جامو تو دلت پر کرده کی اینقدر برات عزیز شده فکر می کردم می تونم با تو باشم تو رویا هام با تو باشم نمی دونستم تو قلب کوچیک تو جایی برای من نیست جایی برای عاشق شدن من نیست کاشکی هیچوقت چشمام تو چشمات نمی افتاد کاشکی همون لحظه دیدار خیلی ساده از تو می گذشتم کاشکی.....کاشکی
×
Date سه شنبه یکم تیر 1389$a@1:45 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ mah30ma
|
کنارم بشین و برایم بگو چه کرده اند
ممنون از نرانه ی عزیز
×
Date شنبه بیست و نهم خرداد 1389$a@9:19 قبل از ظهر wЯ!ŦeЯ maryam ir
|
يک شبي مجنون نمازش را شکست بي وضو در کوچه ليلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده اي زد بر لب درگاه او پر زليلا شد دل پر آه او گفت يا رب از چه خوارم کرده اي بر صليب عشق دارم کرده اي جام ليلا را به دستم داده اي وندر اين بازي شکستم داده اي نشتر عشقش به جانم مي زني دردم از ليلاست آنم مي زني خسته ام زين عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد اين بازيچه ديگر نيستم اين تو و ليلاي تو ... من نيستم گفت: اي ديوانه ليلايت منم در رگ پيدا و پنهانت منم سال ها با جور ليلا ساختي من کنارت بودم و نشناختي عشق ليلا در دلت انداختم صد قمار عشق يک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل مي شوي اما نشد سوختم در حسرت يک يا ربت غير ليلا برنيامد از لبت روز و شب او را صدا کردي ولي ديدم امشب با مني گفتم بلي مطمئن بودم به من سرميزني در حريم خانه ام در ميزني حال اين ليلا که خوارت کرده بود درس عشقش بيقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو ليلا کشته در راهت کنم
×
Date دوشنبه دهم خرداد 1389$a@8:49 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ maryam ir
|
×
Date شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389$a@1:13 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ mah30ma
|
love is wide ocean that joins two shores
عشق اقیانوس وسیعی است که دو ساحل رابه یکدیگر پیوند میدهد life whithout love is none sense and goodness without love is impossible زندگی بدون عشق بی معنی است و خوبی بدون عشق غیر ممکن love is something silent , but it can be louder than anything when it talks عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود love is when you find yourself spending every wish on him عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی love is flower that is made to bloom by two gardeners عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند love is like a flower which blossoms whit trust عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید love is afraid of losing you عشق یعنی ترس از دست دادن تو no matter what the question is love is the answer پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست love is the one thing that still stands when all else has fallen زمانی که همه چیز افتاده است عشق آن چیزی است که بر پا می ماند love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it عشق مثل هوایی است که استشمام می کنیم آن را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش می کنیم و بدون ان خواهیم مرد
×
Date شنبه بیست و یکم فروردین 1389$a@3:25 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ mah30ma
|
دوست داشتن یعنی دوست داشتن یعنی کشیدن بار سختی ها در سکوت سکوت یعنی فریادی در درون دوست داشتن بهایی است که باید بابت عاشق شدن پرداخت. عشق زیباترین و در عین حال عمیق ترین زخمی که روی قلب به یادگار می ماند. عشق شروع یک پایان تلخ و شیرین. عشق بهانه ای برای دیوانه بودن و دیوانگی یعنی به خود رسیدن. از دوست به خود رسیدن یعنی به اوج رسیدن و سقوط آزاد... محبت کلمه ای زیبا ، کلمه ای با حس بودن ، گلی که خدا در قلب ها کاشت و انسان ها آن را دروکردند. دنیا خانه ای بی رحم و بی وفا. و اما زندگی... زندگی یعنی شاد باشی هنگامی که غمگینی زندگی یعنی خوشبخت بودن هنگامی که بار سنگین غم را روی شانه ات احساس می کنی زندگی یعنی با هم بودن و تنها ماندن زندگی یعنی زیبایی و زیبایی یعنی محبت زندگی یعنی دوست داشتن زندگی یعنی عشق زندگی یعنی انتظاری بی پایان قلب و دل قلب یعنی گلخانه ای با گل های خوش عطر و رنگ و گل یعنی او...
×
Date شنبه بیست و یکم فروردین 1389$a@3:21 بعد از ظهر wЯ!ŦeЯ mah30ma
|
|
![]()
|